نحسی ستاره های بخت ما

15 دی 1397 - 12:04
 نحسی ستاره های بخت ما

بخش 1

متوسط

بخش 2

متوسط

بخش 3

متوسط

بخش 4

متوسط

بخش 5

متوسط

بخش 6

متوسط

بخش 7

متوسط

بخش 8

متوسط

بخش 9

متوسط

بخش 10

متوسط

بخش 11

متوسط

بخش 12

متوسط

بخش 13

متوسط

بخش 14

متوسط

بخش 15

متوسط

بخش 16

متوسط

بخش 17

متوسط

بخش 18

متوسط

بخش 19

متوسط

بخش 20

متوسط

بخش 21

متوسط

بخش 22

متوسط

بخش 23

متوسط

بخش 24

متوسط

بخش 25

متوسط

بخش 26

متوسط

بخش 27

متوسط

بخش 28

متوسط

بخش 29

متوسط

بخش 30

متوسط

بخش 31

متوسط

بخش 32

متوسط

بخش 33

متوسط

کتاب نحسی ستاره‌های بخت ما این‌گونه آغاز می‌گردد:
آخرهای زمستان هفده سالگی‌ام، مامانم به این نتیجه رسید که افسرده شده‌ام، شاید برای اینکه خیلی کم از خانه بیرون می‌رفتم، بیشتر وقتم را توی تخت خواب می‌گذارندم، یک کتاب را هزار بار می‌خواندم، میلی به غذا نداشتم و بقیه وقتم را هم به مرگ فکر می‌کردم.
هر بار که یکی از دفترچه‌های راهنمای سرطان را می‌خوانید یا به سایت‌های مخصوصشان سر می‌زنید همه اشاره می‌کنند که افسردگی یکی از عوارض جانبی سرطان است؛ اما افسردگی از عوارض جانبی سرطان نیست، از عوارض جانبی مرگ است. برای همین مامانم مرا پیش دکتر همیشگی‌ام جیم برد و او هم بعد از چند بار صحبت قبول کرد که من واقعاً دچار نوعی افسردگی کامل و فلج‌کننده بالینی شده‌ام و برای همین هم باید داروهایم را عوض کنم در جلسات یک گروه پشتیبان هم شرکت کنم.
در این قسمت از مقاله قصد داریم تا بخش‌های زیبایی از این کتاب را که ارزش چندین بار خواندن دارند برای شما بیاوریم:

  • اگر دردی وجود نداشت، چگونه می‌شد لذت‌ها را درک کرد؟
  • پیدا کردن رفیق خوب سخت است و فراموش کردنش غیرممکن.
  • ستارگان بخت ما نحس نیستند، ایراد برخاسته از خودمان است.
  • تو در مدتی محدود به من بی‌نهایتی نامحدود بخشیدی و من از تو سپاسگزارم.
  • عشق حقیقی در زمان‌های سختی پدید می‌آید.
  • در این دنیا فقط یک‌چیز هست که از رنج کشیدن از سرطان بدتره و آن هم داشتن بچه ایست که از سرطان رنج می بره.
  • دقت کردی که زمین بازی بیمارستان‌ها همیشه خالیه و هیچ‌کس نیست که توشون بازی کنه؟
  • در این دنیا آدم نمی‌تواند انتخاب کند که به او آسیب رسانده شود یا نه ولی تا حدودی می‌تواند این انتخاب را بکند که چه کسی به او این آسیب را بزند.
  • گفتم: امم، چیز دیگه‌ای همراهم نیست. گفت: چه بد. الآن خیلی تو حس و حال شعرم. چیزی حفظ نیستی؟ با نگرانی شروع کردم: بیا روانه شویم، تو و من/ هنگامی‌که غروب، آسمان را فراگرفته است/ مانند بیماری که بیهوش شده با اتر، روی میزی افتاده است.
  • دخترها فکر می کنن که فقط تو مراسم‌های رسمی اجازه دارن لباس‌های زیبا بپوشن، اما من خوشم میاد از خانمی که طرز تفکرش تو این مایه‌ها باشه که: من می خوام برم به ملاقات یه پسری که دچار فروپاشی روحی و عصبی شده، پسری که تازه بینایی‌اش هم نقص داره، ولی چرا که نه؟ لباس خوشگله ام رو براش می‌پوشم!
  • آگوستوس به آرامی گفت: «عاشقتم» گفتم: «آگوستوس.» گفت: «واقعاً می گم.» به من خیره شده بود و می‌توانستم ببینم که گوشه چشمانش چین خورده بود. «من عاشقتم و لذت ساده گفتن حقیقت رو از خودم منع نمی‌کنم. من عاشقتم و می دونم که عشق چیزی نیست جز فریادی در پوچی و به فراموشی سپرده شدن هم اجتناب ناپذیره و عاقبت همه ما نابودیه و یه روزی خواهد اومد که همه کارهای ما توی این دنیا به خاک برگردونده می شه و می دونم که خورشید تنها سیاره زمینی رو که داریم در خود خواهد بلعید و من عاشقتم.» دوباره گفتم: «آگوستوس.» فقط همین را می‌توانستم بگویم.


هیچ دیدگاهی ثبت نشده است



برای ارسال دیدگاه وارد حساب کاربری خود شوید.

دسته بندی ها