خوشه‌های خشم

15 دی 1397 - 12:47
خوشه‌های خشم

بخش 1

متوسط

بخش 2

متوسط

بخش 3

متوسط

بخش 4

متوسط

بخش 5

متوسط

بخش 6

متوسط

بخش 7

متوسط

بخش 8

متوسط

بخش 9

متوسط

بخش 10

متوسط

بخش 11

متوسط

بخش 12

متوسط

بخش 13

متوسط

بخش 14

متوسط

بخش 15

متوسط

بخش 16

متوسط

بخش 17

متوسط

بخش 18

متوسط

بخش 19

متوسط

بخش 20

متوسط

بخش 21

متوسط

بخش 22

متوسط

بخش 23

متوسط

بخش 24

متوسط

بخش 25

متوسط

بخش 26

متوسط

بخش 27

متوسط

بخش 28

متوسط

بخش 29

متوسط

بخش 30

متوسط

بخش 31

متوسط

بخش 32

متوسط

بخش 33

متوسط

بخش 34

متوسط

بخش 35

متوسط

بخش 36

متوسط

بخش 37

متوسط

بخش 38

متوسط

بخش 39

متوسط

بخش 40

متوسط

بخش 41

متوسط

بخش 42

متوسط

بخش 43

متوسط

بخش 44

متوسط

بخش 45

متوسط

بخش 46

متوسط

بخش 47

متوسط

بخش 48

متوسط

بخش 49

متوسط

بخش 50

متوسط

بخش 51

متوسط

بخش 52

متوسط

بخش 53

متوسط

بخش 54

متوسط

بخش 55

متوسط

بخش 56

متوسط

بخش 57

متوسط

بخش 58

متوسط

«کامیونی بزرگ-از آن باری‌ها - جلوی رستوران بین راه توقف کرد. دودکش عمودی اگزوزش آهسته ناله می‌کرد و یک ابر تا حدی نامرئی از دود آبی و نقره‌ای پشت سرش به هوا برخاسته بود. یکی از آن کامیون‌های نو بود، با رنگ قرمز براق و نوشته‌ای با حروف درشت بر روی بدنه‌اش: شرکت حمل‌ونقل اوكلاهوماسیتی، لاستیک‌های جفتی‌اش نو بودند و یکی از آن قفل‌های برنجی از چفت هریک از درهای بزرگ مشکی‌اش آویزان بود. داخل رستوران با پنجره‌های توری، رادیویی در حال پخش موزیک بود، آهنگی رقصی - مثل همان وقت‌هایی که هیچ‌کس به راديو گوش نمی‌کند - با صدایی آرام در حال پخش بود. یک پنکه‌ی سقفی کوچک در بالای ورودی رستوران در حال چرخیدن بود و مگس‌ها هیجان‌زده اطراف در و پنجره‌ها وزوز می‌کردند و خود را با سر به توری پنجره می‌کوبیدند، درون رستوران مردی – همان راننده‌ی کامیون - بر روی چهارپایه‌ی پایه‌بلند نشسته و آرنجش را روی پیشخوان حائل کرده بود و از ورای فنجان قهوه‌اش به دختر پیشخدمت ترکه‌ای تنها نگاه می‌کرد.»

کتاب خوشه‌های خشم روایتگر زندگی یک خانواده کشاورز و تنگ‌دست است که به دلیل هجوم کشاورزان دیگر، زمین‌های خود را رها کرده و به امید کار و دستمزد بیشتر به کالیفرنیا مهاجرت می‌کنند، اما در ادامه داستان متوجه حضور جمع کثیری از کشاورزان نیازمند پول در این منطقه می‌شوند؛ کشاورزانی که تنها به امید سیر کردن شکم خود و خانواده حاضرند حتی با دریافت دستمزد کمتری در مقایسه با سایر کشاورزان کار کنند.

«مردم بومی خود را در یک قالب ستمگری و سنگدلی ویژه‌ای گرفتار کرده بودند. آنگاه راه افتادند و واحد‌ها و دسته‌ها تشکیل دادند و خود را مسلح کردند، خود را با چوب و چماق، با بنزین، با هفت‌تیر یا تفنگ مسلح کردند. این ولایت مال ماست. ما نمی‌گذاریم این اوکی‌ها خودسرانه زندگی کنند و آزاد باشند و اینان که مسلح بودند خود زمین نداشتند، اما می‌پنداشتند که دارند. کارمندان‌جزء شب‌هنگام راه می‌افتادند خود آه در بساط نداشتند و مغازه‌داران خرده‌پا یک عالم بدهکاری داشتند. حتی بدهکاری و وام هم خود چیزی است و حتی یک شغل هم خود چیزی است. یک منشی یا کارمند میرزا‌بنویس چنین می‌پنداشت: من هفته‌ای پانزده دلار حقوق می‌گیرم. فرض کنیم یک اوکی حرام‌زاده‌ی لعنتی خواست با دوازده دلار کار کند؟ و مغازه‌دار خرده‌پا فکر می‌کرد، من با یک آدمی که هیچ بدهی ندارد چطور رقابت کنم؟»

«مهاجران روی جاده‌های بزرگ پخش می‌شدند و گرسنگی و فلاکت در چشم‌هایشان دیده می‌شد. نه وسیله‌ای داشتند که به خاطر آن، دیگران ارجشان بگذارند و نه راهی برای این کار می‌شناختند. چیزی نداشتند جز انبوه خود و نیازمندی‌های خود. وقتی‌که کاری برای یک نفر پیدا می‌شد، ده نفر معرفی می‌شد و ده نفر با سلاح کاهش مزد یکدیگر را می‌زدند.

  • اگه این یارو با سی سنت کار می‌کنه من با بیست‌وپنج سنت کار می‌کنم.
  • اون با بیست‌وپنج سنت کار می‌کنه؟ من با بیست سنت حاضرم.
  • صبر کنین… من گشنمه. من با پونزده سنت کار می‌کنم. من برای یه شکم خوراکی کار می‌کنم. اگه بچه‌ها رو می‌دیدین. یه تیکه، بیرون میرن، اما نمیتونن بدون. به اون‏ها میوه‌ی از درخت افتاده دادم و حالا شکم‌هاشون بادکرده. منو قبول کنین. من برای یه تیکه گوشت کار می‌کنم»

جملات ذکرشده در فوق به‌وضوح بیان‌گر وضعیت تاسف‌بار کشاورزان در آن زمان است. در این کتاب تمام اتفاقاتی که برای اقشار کم‌درآمد جامعه در آن زمان رخ‌داده با جزئیات بیان‌شده است.



هیچ دیدگاهی ثبت نشده است



برای ارسال دیدگاه وارد حساب کاربری خود شوید.

دسته بندی ها