قمارباز

19 دی 1397 - 4:47
 قمارباز

بخش 1

متوسط

بخش 2

متوسط

بخش 3

متوسط

بخش 4

متوسط

بخش 5

متوسط

بخش 6

متوسط

بخش 7

متوسط

بخش 8

متوسط

بخش 9

متوسط

بخش 10

متوسط

بخش 11

متوسط

بخش 12

متوسط

بخش 13

متوسط

بخش 14

متوسط

بخش 15

متوسط

بخش 16

متوسط

بخش 17

متوسط

بخش 18

متوسط

بخش 19

متوسط
  • گاهی این بی‌اطلاعی از واقعیت، این زودباوری و سادگی بچه‌گانه، خیلی اشراف مآبانه است. من خیلی از مادرها را دیده‌ام که دخترهایشان را، دخترهای ملیح خود را که موجودات معصوم پانزده یا شانزده‌ساله‌ای بیشتر نیستند، جلو می‌اندازند و درحالی‌که چند سکه طلا در دستشان گذاشته‌اند، قواعد بازی را برایشان شرح می‌دهند و این دختر جوان که می‌برد و یا می‌بازد، خیلی مشعوف و همچنان که لبخندی گوشه لب‌هایش چسبیده، از بازی برمی‌گردد.
  • به یاد دارم که شروع کرد به حرف زدن، اما من می‌شود گفت که نمی‌فهمیدم چه می‌گوید. حرف‌هایش به هذیان می‌مانست. آن‌هم به زبانی الکن و نامفهوم. انگاری عجله داشت که چیزی را به من بگوید. هذیانی بود که گه گاه با خنده‌ای شادمانه بریده می‌شد و این خنده‌های غیرطبیعی مرا به وحشت می‌انداخت. تکرار می‌کرد: نه، نه... تو عزیز منی، عزیز منی. تو به من وفادار می‌مانی!"
    و باز دست‌هایش را روی شانه‌های من می‌گذاشت و در چشمانم خیره می‌شد و می‌گفت و باز تکرار می‌کرد: "تو دوستم داری! دوستم داری؟ همیشه دوستم خواهی داشت. مگر نه؟" من از او چشم برنمی‌داشتم. هرگز او را این‌چنین دست‌خوش بحران‌های مهربانی و عشق ندیده بودم.
    حقیقت این است که این‌ها البته هذیان بود. اما چون متوجه نگاه پرسوز من شد لبخند شیطنتی بر لبانش نشست، و بی‌مقدمه شروع کرد از مستر آستلی حرف زدن.
  • ای‌کاش می‌توانستم همین فردا حرکت کنم. دوباره زاده شوم. زنده شوم. باید به آن‌ها ثابت کنم.. باید که پولینا بداند که من هنوز می‌توانم یک آدم باشم. مرد باشم. فقط کافی است که... ولی خب، حالا دیگر دیر شده! ولی فردا... چیزی به دلم برات شده! جز این ممکن نیست.
    من حالا پانزده لویی طلا دارم. حال آن بار که کار را با پانزده گولدن شروع کردم. اگر احتیاط کنم.. یعنی ممکن است که من هنوز این‌قدر بچه باشم؟ یعنی من واقعا نمی‌فهمم که کارم دیگر تمام‌شده؟ چرا من نمی‌فهمم که مرده‌ام؟ ولی... چرا ممکن نباشد دوباره زنده شوم؟ بله، کافی است که یک‌بار در زندگی محتاط باشم، صبور باشم... و همین کافی است! ظرف یک ساعت می‌توانم تقدیر را عوض کنم..
  • میان ما رابطه عجیبی برقرارشده است که با توجه به نخوت و نفرتی که در رفتارش نسبت به همه آشکار است از بسیاری جهات برای من نامفهوم است.
    مثلا می‌داند که من دیوانه‌وار دوستش دارم و حتا اجازه می‌دهد که از این عشق سودایی برایش حرف بزنم. و البته هیچ‌چیز بیش از همین آزاد گذاشتن من، که بی‌هیچ مانع یا ملاحظه‌ای از عشق خود با او حرف بزنم، گواه نفرتش از من نیست.
  • گاهی فکری عجیب، خیالی واهی، و به‌ظاهر سخت از واقعیت دور، در ذهن آدم چنان قوت می‌گیرد که آدم آن را معقول و عملی می‌پندارد، سهل است، درصورتی‌که با میلی شدید و سودایی همراه باشد ممکن است آن فکر را امری ناگزیر و محترم و مقدر بشمارد، چیزی که ممکن نیست حقیقتا شدنی باشد. شاید کار از این هم فراتر رود.


هیچ دیدگاهی ثبت نشده است



برای ارسال دیدگاه وارد حساب کاربری خود شوید.

دسته بندی ها